تبليغاتX
love for ever

























love for ever

 چندین سال پیش دختری بیمار شده بود وباید شاخه ی گیاهی کم یاب رو می خورد.


عشق او تمام دنیا را دنبال این گیاه گشت و در بیابانی یک شاخه از او را پیدا کرد.

و او را از زمین برداشت و در راه بر گشت به بیمارستان بود که گیاه داشت خشک می شد

مرد که این صحنه را دید رگ خود گشود و گیاه از خون او نوشید

مرد قبل از مرگش گفت این گل را به بیمارستان ببرید

وقتی گل را به بیمارستان رساندن

و وقتی شاخه ی گل را به دادند،دختر پرسید پس چرا تو این را آوردی

مرد هم می گوید من در راه جوانی را دیدم که داشت با قربانی کردن جان خود

گلی را سیراب می کرد دخترک که این را شنید بر رویی گل افتاد و هم گل و هم دخترک هر دو پژمرده شدند...
نوشته شده در Sun 22 Jan 2012ساعت 1:57 توسط elahe|

فکر میکنید لقب بدبخت برای چه ادمایی هستش؟ اونایی که

پول یا ثروت ندارن یا اونایکه بیمارن یا هر چیز دیگه ایی

اما فکر نکنم بدبختی از جانب محیط بیرونی ما ادما باشه فکر کنم

بیشتر برمگیرده به محیط درونی ما که امیدوارم جز دسته ها ی زیر

نباشیم...

بدبخت کسی هستش که بتونه کمک کنه اما رد کنه 
بدبخت کسی که بتونه خوب باشه اما بد بودنو انتخاب کنه 
بدبخت کسی که بتونه حرف راستو بزنه اما دروغو میاره جلو 
بدبخت کسی که دوست واقعیش رو از دست بده 
بدبخت کسی که بتونه ببخشه اما کینه رو بیاره جایه بخشش تو قلبش
بدبخت کسی که به خاطر غرورش عشقش رو از دست بده 
بدبخت کسی که بتونه خدا رو صدا بزنه اما ...
بدبخت کسیه که ناتوانی و ضعف خودش رو بندازه گردن دیگران 
بدبخت کسی که هر روزشو برای خودش تکراری کنه 
بدبخت کسی که ناامیدی رو پیشه کنه به جایه امیدوار بودن 
بدبخت کسی که نفهمه  کی بود و نفهمه چه جوری زندگی کرد 
بدبخت کسی که بتونه جلو اتفاق بد رو بگیره اما سکوت کنه 
بدبخت کسی که واقعیت رو قبول نکنه

دوستان عزیزم ممنون که تنهام نزاشتین به امید موفقیت شما

نوشته شده در Fri 20 Jan 2012ساعت 3:24 توسط elahe|

دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند. فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم .دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم .کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم.نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است. بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم

نوشته شده در Fri 20 Jan 2012ساعت 3:22 توسط elahe|

پاداش سكوت چیست؟
حرفها‍ی ناگفته ا‍یست؛ درا‍ین قفس
چشمها منتظرند 
لبها خاموش‌اند 
باكلمات باز‍ی می‌كنم 
كلمات را باخشتها برهم می‌چسبانم
باز؛ آنچه كه با‍ید بازگو شود ناگفته می‌ماند 
پاداش سكوت چیست!!!!!

پادش من این بود کسی رو که براش میمردم تنهام گذاشت بدون  دلیل

نوشته شده در Wed 4 Jan 2012ساعت 11:0 توسط elahe|

یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.

 بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می‌دونی؟ من اینجاخیلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».

یه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟من اینجا خیلی

تنهام». براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.

آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...

 

نوشته شده در Wed 4 Jan 2012ساعت 10:56 توسط elahe

ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما

نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر

بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان

ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر

عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی

 قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت

وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این

همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه

های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار

قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می

شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه

گمشده اش از ابتدای  یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و

 من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های  خوب گریه را بی نهایت بار مرور می

کردم.....بینهایت بار...

 

نوشته شده در Wed 4 Jan 2012ساعت 10:55 توسط elahe

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،

 يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،

همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

نوشته شده در Mon 2 Jan 2012ساعت 18:53 توسط elahe|

خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه

عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با

عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه

بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه

غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ....

نوشته شده در Mon 2 Jan 2012ساعت 18:52 توسط elahe



خدایا...

کسی را که قسمت کس دیگریست...

سرراهمان قرارنده...

تاشبهای دلتنگیش برای ما باشد

وروزهای خوشش برای دیگری!!!


نوشته شده در Sun 1 Jan 2012ساعت 11:7 توسط elahe|


پروردگارا تو را شکر می کنم

برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی
برای تمام روزهای افتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی.
برای غروبهای ارام وشبهای تاریک و طولانی
تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری
برای غمها وشادیهایی که امسال به من عطا کردی.
تو را شکر می گویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز پس گرفتی.
خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ، دستان یاری رسان ، برای همه ان عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.
شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.
خدایا تو را شکر میگویم برای تنهاییم ، برای شغلم ، برای مسائل و مشکلاتم ، برای تردیدها و اشکهایم ، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.
تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم ، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای ، برای غذایم و برای براورده کردن تمام نیازم.
امسال چه چیزی در انتظارم است.
پروردگارا همان را میخواهم.که تو برایم خواسته ای.
تنها از تو میخواهم،آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر انچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را.
انقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و انان که در اطرافم هستند.
پروردگارا ، به من بردباری ، فروتنی ، و تسلیم و رضا عنایت فرما ، خدایا مرا آن ده که مرا ان به ، و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.
پروردگارا ، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار ، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم.
خدایا ، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطاکن و صلح و دوستی و ارامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.
آمین

نوشته شده در Mon 26 Dec 2011ساعت 18:53 توسط elahe|


گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی



دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما

خواب نوشین کبوترها را

در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت:

«چه تهیدستی مرد»

ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

هیچ

تو همه هستی من، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

همه چیز

تو چه کم داری؟

هیچ

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر

مرا می خواندی
نوشته شده در Mon 26 Dec 2011ساعت 11:7 توسط elahe|


کاش می شد که من از عشق حذر می کردم

یا که این زندگی سوخته سر می کردم،

ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی!

ز چه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟

من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم،

بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم؟

ای فلک ننگ به تو , خنجرت از پشت زدی،

به کدامین گنه آخر تو به من مشت زدی؟

کاش می شد که زمین جسم مرا می بلعید،

کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید،

آه ای دوست!

که دیگر رمقی در من نیست،

تو بگو

داغ تر ار آتش غم دیگر چیست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش.

دیگر ای باد صبا

دست ز بختم بردار

خبر از یار نیار

دل من خاک شد و

دوش به بادش دادم

مگر این غم ز سرم دور شود

ولی افسوس نشد،

ولی افسوس نشد…
نوشته شده در Mon 26 Dec 2011ساعت 11:1 توسط elahe|

می خواهمت ولی دوری… خیلی خیلی دوری

نه دستم به دستانت می رسد و نه چشمانم به نگاهت 

به آن نگاه مهربان و دست نیافتنی ات

انسان هیچ گاه از یاد نمی برد خواسته های از دست رفته اش را 

اگر بگویم … بگویم …. هیچ هیچ مهربان ! دیر شده آن هم برای همه چیز 

گفتم دلم برایت تنگ شده است …باور نکردی

گفتم تا به ابد در قلبم هستی … باور نکردی

گفتم دوستت داشتم و دارم … باور نکردی

هیچ کدام را باور نکردی

فقط خندیدی و من خنده ات را خوب تعبیر کردم

چه سراب باطلی…

نوشته شده در Mon 26 Dec 2011ساعت 10:58 توسط elahe|

خیانت

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

نوشته شده در Sun 25 Dec 2011ساعت 20:45 توسط elahe|

به نظرتمون مترادف عشق چی میتونه باشه؟؟
نوشته شده در Fri 23 Dec 2011ساعت 2:24 توسط elahe|



شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه 



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. 


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

نوشته شده در Fri 23 Dec 2011ساعت 2:21 توسط elahe|

یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم...

نوشته شده در Wed 14 Dec 2011ساعت 18:52 توسط elahe|

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا........

دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچّهء بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
روی تخته سیاه نوشت :  زود قضاوت نکنیم.......

نوشته شده در Thu 1 Dec 2011ساعت 13:49 توسط elahe|

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ،  

نمیخواهم  یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش

نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ،  

نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی...

بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ،

نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی

و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی

گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!

گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش...

گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش

تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام ...

دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ،

اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد

نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ،  

نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ،

غرورت را زیر پا بگذار  تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ،

با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ،  

وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!

نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود،

نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ،  

گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ،

گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی  

اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری

نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم....

نوشته شده در Sun 20 Nov 2011ساعت 18:20 توسط elahe|

 

غروب شد


خورشید رفت


آفتابگردون دنبال خورشید می گشت


ستاره ای چشمک زد


آفتابگردون سرشو پائین انداخت !


گلها هرگز خیانت نمی کنند....

نوشته شده در Thu 3 Nov 2011ساعت 14:41 توسط elahe|

 

 

شب سرد است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک ، غمی غمناک است

                                       سهراب سپهری

نوشته شده در Thu 3 Nov 2011ساعت 12:34 توسط elahe|

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر


اما دردناک تر از این دو آن است که ندانی باید صبر کنی یا


فراموش!!!!

نوشته شده در Tue 1 Nov 2011ساعت 17:53 توسط elahe|

نوشته شده در Tue 1 Nov 2011ساعت 17:40 توسط elahe|

دو نفر که همدیگرو خیلی دوست داشتن و یک لحظه

نمی تونستن از هم جدا باشند با خوندن یک جمله معروف از هم  جدا میشن تا یکدیگر

روامتحان کنند و هر کدوم در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند.

 چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی ویلیام شکسپیر بر می خورند :

عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال توست

 و  اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

نوشته شده در Thu 20 Oct 2011ساعت 15:25 توسط elahe|

تو را گم کـــ ـــــرده ام امـــ ــــروز

 

و حالا لـــ ـــحظه های من

 

گرفـــ ـــتار سکوتـــ ــــی  سـرد و سنگیـــ ــــن اند.

 

و چشمانــ ــم که تا دیروز به عشــــ ــــقت می درخشیدند

 

نمی دانـــ ـــی چه غمگیـــ ـــن اند...

 

چراغ روشــــ ــــن شب بـــــــ ــــود

 

برایــــ ــــم چشمهــــ ــــای تو

 

نمی دانــــ ـــــم چه خـــ ــــواهد شد...

 

پر از دلـــ ــــشوره ام

 

بـــــ ــــی تاب و دلگــــ ــــیرم

نوشته شده در Thu 13 Oct 2011ساعت 22:22 توسط elahe|

ای کاش

تمام لحظات با هم بودنمان را

به تصوير می کشيدم

تا در اين روزگار بی تو بودن

به چند عکس تو

دل خوش باشم

نوشته شده در Thu 13 Oct 2011ساعت 22:16 توسط elahe

به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم


به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون  تو عزیز تر از چشامی

 هرجا هستی خوب و خوش باش


تا ابد بغض صدامی


 تو رو محض خیره هامون


نشه باورت یه وقتی


که دوست ندارم این و به خدا گفتم به سختی


من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمیموندم

واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم

داری اب میشی میمیری این و از همه شنیدم


دارم از دوریت میمیرم


تا کنار من نسوزی


از دلم نمیری عمرم

نفسامی که  هنوزی


تورو محض لحضه هامون که نفس نفس خدا شد


از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

 تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن


خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن


دست تو اول عشقه


بسپرش به اخرین مرد


مردی که پشت یه دیوار واسه چشات گریه میکرد

نوشته شده در Thu 13 Oct 2011ساعت 22:3 توسط elahe|

فرهاد میدانست صد سال نمیتواند کوه را بکند

فقط میخواست یک عمر اسمش را با شیرین بیاورند

نوشته شده در Thu 13 Oct 2011ساعت 22:2 توسط elahe|

یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: "میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز دیگه گفت: "میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

بعد كه همه چیز رو براه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام

یه روز تو نامه اش نوشت: "من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ خیلی تنها بودم

براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام

یه روز یه نامه بم داد و توش نوشته بود:

میخوام با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ خیلی تنها بودم من قراره اینجا بمونم 

براش یه لبخند كشیدم ودر حالی که اشک گونه هایم را نوازش میکردند گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه منم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه

اینه كه اون  نمی دونه من هنوز خیلی تنهام...

نوشته شده در Sat 8 Oct 2011ساعت 15:52 توسط elahe|

راز دلم را به گل گفتم پر پر شد


راز دلم را به برگ گفتم زرد شد
 
راز دلم را به خورشید گفتم ماه شد
 
راز دلم را به صبح گفتم شب شد
 
راز دلم را به آب گفتم بخار شد


راز دلم را به یخ گفتم آب شد


راز دلم را به ابر گفتم بارید


راز دلم را به خدا گفتم برایم گریست


ودر آخر .....


راز دلم را به تو گفتم آرام از من دور شدی
 
 
نوشته شده در Mon 3 Oct 2011ساعت 19:53 توسط elahe|


آخرين مطالب
» عشق
»
» دلم گرفته
» پاداش سكوت چیست؟
» یه روز بهم گفت:
» ببین دارم گریه می کنم
» من فقط نگاهت ميکنم
» خيلي سخته...
» خدایا...
» پروردگارا تو را شکر می کنم

Design By : RoozGozar.com