love for ever
عشق او تمام دنیا را دنبال این گیاه گشت و در بیابانی یک شاخه از او را پیدا کرد.
و او را از زمین برداشت و در راه بر گشت به بیمارستان بود که گیاه داشت خشک می شد
مرد که این صحنه را دید رگ خود گشود و گیاه از خون او نوشید
مرد قبل از مرگش گفت این گل را به بیمارستان ببرید
وقتی گل را به بیمارستان رساندن
و وقتی شاخه ی گل را به دادند،دختر پرسید پس چرا تو این را آوردی
مرد هم می گوید من در راه جوانی را دیدم که داشت با قربانی کردن جان خود
گلی را سیراب می کرد دخترک که این را شنید بر رویی گل افتاد و هم گل و هم دخترک هر دو پژمرده شدند...
فکر میکنید لقب بدبخت برای چه ادمایی هستش؟ اونایی که
پول یا ثروت ندارن یا اونایکه بیمارن یا هر چیز دیگه ایی
اما فکر نکنم بدبختی از جانب محیط بیرونی ما ادما باشه فکر کنم
بیشتر برمگیرده به محیط درونی ما که امیدوارم جز دسته ها ی زیر
نباشیم...
بدبخت کسی هستش که بتونه کمک کنه اما رد کنه
بدبخت کسی که بتونه خوب باشه اما بد بودنو انتخاب کنه
بدبخت کسی که بتونه حرف راستو بزنه اما دروغو میاره جلو
بدبخت کسی که دوست واقعیش رو از دست بده
بدبخت کسی که بتونه ببخشه اما کینه رو بیاره جایه بخشش تو قلبش
بدبخت کسی که به خاطر غرورش عشقش رو از دست بده
بدبخت کسی که بتونه خدا رو صدا بزنه اما ...
بدبخت کسیه که ناتوانی و ضعف خودش رو بندازه گردن دیگران
بدبخت کسی که هر روزشو برای خودش تکراری کنه
بدبخت کسی که ناامیدی رو پیشه کنه به جایه امیدوار بودن
بدبخت کسی که نفهمه کی بود و نفهمه چه جوری زندگی کرد
بدبخت کسی که بتونه جلو اتفاق بد رو بگیره اما سکوت کنه
بدبخت کسی که واقعیت رو قبول نکنه
دوستان عزیزم ممنون که تنهام نزاشتین به امید موفقیت شما
حرفهای ناگفته ایست؛ دراین قفس
چشمها منتظرند
لبها خاموشاند
باكلمات بازی میكنم
كلمات را باخشتها برهم میچسبانم
باز؛ آنچه كه باید بازگو شود ناگفته میماند
پاداش سكوت چیست!!!!!
پادش من این بود کسی رو که براش میمردم تنهام گذاشت بدون دلیل
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدمو گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه.
بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟من اینجا خیلی
تنهام». براش یه لبخند كشیدم وزیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم.
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم.
فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی
خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام ...
ببین دارم گریه می کنم برای فاصله هایی که آمدند و بی هیچ سلام و سوالی میان سادگی های ما
نشستند.برای ابرهای بارانی که آمدند...که آمدند و تا بی نهایت علاقه ی ما سایه انداختند.بگذارآنقدر
بارن ببارد تا گلوگاه گریه از آوار این ترانه های خیس لبریز شود.نگران نباش...به هیچ جای این آسمان
ساده وصبور برنمی خورد اگر که گاه پلکهای خسته و خاموش من برای بیقراری نیامدنت ببارد.حالا دیگر
عابران خواب گرد هم اندازه ی علاقه را می دانند .باسرانگشتان خسته بر سینه دیوار این کوچه های بی
قرار می نویسند.می دانم تو هم می دانی که چه ساده دل کندیم از حرمت این همه عادت
وعلاقه .راستی چرا رفتیم؟چرا برنگشتیم؟در کجای خلوت این کوچه های بی دروجا ماندیم؟پس من این
همه نامه ی بی نشان را کجا برای که نوشتم؟به همین سادگی یادمان رفت...قرار همیشه در کنار چکه
های باران؟چگونه فراموش کردیم؟حالا رویای گریه نشین من بغض نکن بخند... می خواهم برایت از قرار
قدیمی قلبها بگویم که همیشه یکی می ماند و چشم به راه دیگری خط به خط کتاب فاصله ها را می
شمرد....همیشه یکی می نشست و ترانه هایش را بی دیگری تعبیر میکرد.آنقدر می نوشت تا نیمه
گمشده اش از ابتدای یکی از همین ترانه ها طلوع کند. خودت بهتر می دانی که همیشه تو می رفتی و
من می ماندم...می ماندم و به انتظار تو لحظه های خوب گریه را بی نهایت بار مرور می
کردم.....بینهایت بار...
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه
عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با
عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه
بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه
غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره ....
کسی را که قسمت کس دیگریست...
سرراهمان قرارنده...
تاشبهای دلتنگیش برای ما باشد
وروزهای خوشش برای دیگری!!!

پروردگارا تو را شکر می کنم
برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی
برای تمام روزهای افتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی.
برای غروبهای ارام وشبهای تاریک و طولانی
تو را شکر میگویم برای سلامتی و بیماری
برای غمها وشادیهایی که امسال به من عطا کردی.
تو را شکر می گویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز پس گرفتی.
خدایا شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار ، دستان یاری رسان ، برای همه ان عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.
شکر برای تمام گلها و ستارگان ، برای تمام فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.
خدایا تو را شکر میگویم برای تنهاییم ، برای شغلم ، برای مسائل و مشکلاتم ، برای تردیدها و اشکهایم ، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.
تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم ، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای ، برای غذایم و برای براورده کردن تمام نیازم.
امسال چه چیزی در انتظارم است.
پروردگارا همان را میخواهم.که تو برایم خواسته ای.
تنها از تو میخواهم،آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر انچه بر سر راهم قرار میدهی تو را ببینم و خواستت را.
انقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل ، عشق نسبت به خودت و انان که در اطرافم هستند.
پروردگارا ، به من بردباری ، فروتنی ، و تسلیم و رضا عنایت فرما ، خدایا مرا آن ده که مرا ان به ، و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.
پروردگارا ، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا ، ذهنی هوشیار ، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بر دیده منت بپذیرم.
خدایا ، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطاکن و صلح و دوستی و ارامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.
آمین


خیانت
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم...
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا........
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچّهء بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...
اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت...
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول میدم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
روی تخته سیاه نوشت : زود قضاوت نکنیم.......
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ،
نمیخواهم یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش
نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی ،
نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی...
بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی ،
نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی مرا به خودت وابسته کنی
و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی
گفتم که قلبم مال تو است ، نگفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!
گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش...
گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش
تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام ...
دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت ،
اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد
نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم ،
نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی ،
غرورت را زیر پا بگذار تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم ،
با من باش تا من تا ابد مال تو باشم ،
وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!
نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود،
نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی ،
گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی ،
گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی
اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری
نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم....

غروب شد
خورشید رفت
آفتابگردون دنبال خورشید می گشت
ستاره ای چشمک زد
آفتابگردون سرشو پائین انداخت !
گلها هرگز خیانت نمی کنند....

شب سرد است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است
سهراب سپهری
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر
اما دردناک تر از این دو آن است که ندانی باید صبر کنی یا
فراموش!!!!
دو نفر که همدیگرو خیلی دوست داشتن و یک لحظه
نمی تونستن از هم جدا باشند با خوندن یک جمله معروف از هم جدا میشن تا یکدیگر
روامتحان کنند و هر کدوم در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند.
چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی ویلیام شکسپیر بر می خورند :
عشقت را رها کن اگر خودش برگشت مال توست
و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده …
و حالا لـــ ـــحظه های من
گرفـــ ـــتار سکوتـــ ــــی سـرد و سنگیـــ ــــن اند.
و چشمانــ ــم که تا دیروز به عشــــ ــــقت می درخشیدند
نمی دانـــ ـــی چه غمگیـــ ـــن اند...
چراغ روشــــ ــــن شب بـــــــ ــــود
برایــــ ــــم چشمهــــ ــــای تو
نمی دانــــ ـــــم چه خـــ ــــواهد شد...
پر از دلـــ ــــشوره ام
بـــــ ــــی تاب و دلگــــ ــــیرم
ای کاش
تمام لحظات با هم بودنمان را
به تصوير می کشيدم
تا در اين روزگار بی تو بودن
به چند عکس تو
دل خوش باشم
به همین سادگی رفتی بی خدا حافظ عزیزم سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم گله از تو نیست میدونم خودم اینو از تو خواستم به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشامی هرجا هستی خوب و خوش باش واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری اب میشی میمیری این و از همه شنیدم نفسامی که هنوزی تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن
به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم
تا ابد بغض صدامی
تو رو محض خیره هامون
نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم این و به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمیموندم
دارم از دوریت میمیرم
تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم
تورو محض لحضه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه
بسپرش به اخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشات گریه میکرد
فرهاد میدانست صد سال نمیتواند کوه را بکند
فقط میخواست یک عمر اسمش را با شیرین بیاورند
یه روز بهم گفت: "میخوام باهات دوست باشم؛آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز دیگه بهم گفت: "میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز دیگه گفت: "میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه
بعد كه همه چیز رو براه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم: "آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام
یه روز تو نامه اش نوشت: "من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ خیلی تنها بودم
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم: "آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام
یه روز یه نامه بم داد و توش نوشته بود:
میخوام با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ خیلی تنها بودم من قراره اینجا بمونم
براش یه لبخند كشیدم ودر حالی که اشک گونه هایم را نوازش میکردند گفتم: آره میدونم. فکر خوبیه منم خیلی تنهام
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه
اینه كه اون نمی دونه من هنوز خیلی تنهام...
راز دلم را به برگ گفتم زرد شد
راز دلم را به یخ گفتم آب شد
راز دلم را به ابر گفتم بارید
راز دلم را به خدا گفتم برایم گریست
ودر آخر .....
راز دلم را به تو گفتم آرام از من دور شدی
| Design By : RoozGozar.com |


